
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش
زیستند
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند
می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک
اینک ببین برابر چشم تو چیستند
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند
((شفیعی کدکنی))
برچسب ها: اشعار شفیعی کدکنی , شاعرانه شفیعی کدکنی , شعر ناب , عاشقانه
تاريخ : سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴ | 12:50 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























