
نم باران که می زند
رها می شوم
مانند پُرزهای معلق
لابه لای لاف زنی های
لحاف دوز پیر محله مان
که برای فاصله میان پنبه ها
هرساله آتش به خیال رختخواب ها می انداخت
اما
نفس جستجوگر من
تا فرود در غلظت هوای تو
نفس های آخر پنبه ها را
از پشت پنج دری می نگرید
و هماغوش با نم باران
لوت ِ من
تَن تَر ِ تو را سیراب می شد
در نگاه شیشه ها
تو چون غزالی خرامان می آمدی
و می نشستی کنج این خیال
عطش آغوش تو را
پنجره ها می خواندند
و من به موازای عشق
میان ساقه های شمعدانی ها
شکوفه می شدم
در هر سکانس باران
((اعظم ملک پور مهربانو))
👇👇👇
برچسب ها: مهر بانو ملکپور , اشعار مهر بانو ملکپور , اعظم ملکپور , اشعار اعظم ملکپور
تاريخ : سه شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۱ | 0:7 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.

























