
خوابم نمیبرد به تو، از میپَرَد پُر است
بين من و تو پنجرهای نيست؛ آجر است
باران گرفته -بیتو- مرا پشتِ پنجره
باران شبيه ريمل درحال شرشر است
عاشق شدن برای شبيهِ كسی به من
دردی كه غيرقابل -حتّی- تصور است
مردی که از تو غرق شده زير گريههاش
ماهِ شبچهاردهم زير چادر اسـت
[بيمار خسته هی اساماس میزند به شب
مرفين شبيه بوسهی آقای دكتر است]
بالا می آورد دل و دلتنگیِ مرا
چيزی شبيهِ -توی گلويم- آسانسور است
مثل زمين ِ منتظر ضربههای خيش
قلبم مسير آمد و رفتِ تراكتور است
زل میزنی به سقف اتاقی بدون سقف
از روشنی گرفته و از شب «دلـ»ـت «ـخور» است
زل میزند به اينهمه دوری دو چشم خيس
كه كادوی تولد آقـایدكتر اسـت
خوابم نمی...رسد به تهِ قصه اين كلاغ
آغوشت آشيانهترين شکلِ خُرخُر است
((هستی محمودوند))
👇👇👇
برچسب ها: هستی محمودوند , اشعار هستی محمودوند , غزلسرا , شعر مرفین
.: Weblog Themes By Pichak :.

























