
بیهودگی مفرطی
نهفته است
در تکرار سایه ها
تکرار آدمک ها
و تکرارهای بی هویت تکراری
که مثل شیارهای مدور تو در تو
حکاکی می شوند
درون ساقه های تو خالی هیچ
عجیب است
با اینهمه سیاهی
ردی از خود نمی گذارد
عجیب نیست ؟
نگاه خیره ی مرگ را می گویم
چشم بر نمی دارد از ما
زمین خسته و کند می چرخد
تنها در این نقطه از جهان
لبختد هایت می ترساند من را
وقتی کشدار می شود
و اجباری
زیباییت میترساند من را
وقتی آویزان می شود از لبه ی دیوار
دستت به شاخه ی انجیر نمی رسد
و با هر بادی که می وزد
رو به انقراض میروی
نه بلندی دیوار حاشا
و نه کوتاهی دستان مرده ای از دنیا
نه چشم های درشت گاومیش های حورالعظیم
که سرکشیده اند تمام تشنگی زمین را
نه انقراض زیبایی ات
و نه مرگ آسمان
هیچ یک نمیتوانند غمگین کنند سایه ها را
وقتی پیر نمی شوند سایه ها
وقتی اشک نمی ریزند سایه ها
و نمیتوان دهانشان
چشم هایشان
و اخم شان را دید
چه بیهوده تکرار می شوند سایه ها
((راحله وفا))
برچسب ها: راحله وفا , اشعار راحله وفا , شاعرانه راحله وفا , شعر ناب
.: Weblog Themes By Pichak :.
























