
غربت بستري چرك و چروكيده
مرا به عقد تنهایی و هم آغوشیِ
تقديرِ نا محرم وادار كرد
یأس در تنم به خوابي عميق رفته
و آفتاب خيال بالا آمدن از پشتِ كوهي از درد را ندارد
و تو فکر میکنی
من آن تك درختِ جا مانده از خاك ام
كه فاصله ريشه ام را خشكانده
پشتِ آن زمينِ تشنه شهرِ من است
كه سوگوارِ من و خاطراتم نشسته
کاش ...
کاش مرا خاک می برد
در تبِ حسرت نمی ماندم
((فلور فرشچی))
گروه شعر های باران خورده در تلگرام👇
برچسب ها: فلور فرشچی , اشعار فلور فرشچی , شعر کوتاه , شعر ناب
تاريخ : سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹ | 1:52 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























