
خودکار بیک من
وقتی میان بالش انگشت
آرام میگرفت
انگار خون ز صاحب خود وام میگرفت
هی مینوشت
هی مینوشت
هی...
گویی کلاف دار خودش را
هی... میسرشت
هی میسرشت
هی...
به پهن دشت صفحهی کاغذ
گردنکشی میانهی میدان بود
از سلطه در گریز
و با سریر سلطنت سنگ در ستیز
و با سلیطههای سیاست
چنگی خشن به خِفت گریبان بود
خودکار بیک من چون سمندی
در زیر گردن ران سرانگشتهای من
میتاخت
میشتافت
هی شعر میسرود
هی شعر
هی...هات...
راه میانبُری
از شام تیره بر صبحگاهِ تابان بود
کوته کنم فسانه به یک پارهی سخن
آئینهدار عصمت انسان بود
باری بسیار میسرود
از بود ، از نبود
از پودهای تار ، از تارهای پود
آنقدر او سرود که دیگر
در مغز _یعنی که در رگش_ خونی به جا نبود
از من یعنی ز صاحبش سریعتر تمام شد و این بنا نبود
ققنوسوار
وقتی که بر زیر شعلههای شعر
میگستراند بال
چونان لهیب بر پردهی حریر قلمکار
گُر میکشید
گر میکشید
گر
باشد که ابر دیدهی من موید
شاید ز رنج کوهکن روی پردهها
افسانههای دگر گوید
امروز خودکار بیک من
جز لولهای تهی بجای نمانده است
و با آن
هی میکشم
خطی ز دود یشم بر مرمر روان
روزان من شبان
روزان من شبان
((نصرت رحمانی))
https://telegram.me/sherebarankhorde
برچسب ها: اشعار نصرت رحمانی , شعر های زیبا , شاعرانه نصرت رحمانی , مطالب ادبی
.: Weblog Themes By Pichak :.

























