آى اگر اگر
تابلوى طوفان شن
ضرب و تقسيم اين جماعت را
از درون
خورد
خورد
نقاب بر زمين مىافكند
ديگر هيچ آدمی ادعاى آدمیت نمىكرد
در اين جمع
خود آرا
بزکها با همين ترفند
خواب هزار دستانند
معاملهوار سوارند
ما كه غريبانه غنچهاى
“گوشه غريب”
غنچهاى
“گوشه غريب”
ديديم و گفتيم: هى هى
نه بر زبان
فقط با يک نگاه تلخ آشنا
بىنوبت
بر صندلى نان
آنکه ورودش به در خانه
گونه سيلىوار
گونه سيلىوار
تير بوسه
سرخ مىكرد
عرق
تر
عرق
تر
بيرون نرفته
ناسزا
جاى تركش
كمر پاره مىكرد
آى اگر
نقاب آدمى بر زمين بيفتد
آى اگر
نقاب آدمى بر زمين بيفتد
شيو بيمار
ديوانه ستان
ديوانه ستان
از تخت
برخيزد
يا كه آن روز
حريص پول و مونث بميرد
((رضا سلطانی))
از کتاب نان و نان خانوادگی
برچسب ها: رضا سلطانی , اشعار رضا سلطانی , نان و نان خانوادگی
.: Weblog Themes By Pichak :.
























