گرگ من
گاهى فصل شادابىات
بوى خوشه گندم مىدهد
همان كيمياى فرود
يک قطره دسترنج
گمشده ميان دستان دلاقكه
در شب فرهنگ مترسک
كه خواب خارش توهم مىبينند
در جاده پوشالى كلاغ
بسته به آتش یک گوگرد
فقط يک گوگرد
درون طعم
طمع رسيدن
در جشن جويدن شناسنامه
در سور پاسور زندگى
يادآور نهايت آخر ساعت
نهايت ساعت
نهايت ساعت
در صداى خاموش بيدارى
در صداى خاموش بيدارى
((رضا سلطانی))
از کتاب نان و نان خانوادگی
برچسب ها: رضا سلطانی , اشعار رضا سلطانی , نان و نان خانوادگی
تاريخ : چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵ | 2:30 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























