
پيركى ٥٠٠٠ مايل پياده
با قايق ش
به سويى
شتابان مى رفت
پرسيدنش
لنگ لنگان
به كجا. حيران ،
مابقى اندك را
جارو مى كنى
با خمى بر ابروى سپيدش بگفت
بماند به بادگار
كه هر انسان
گياه درونش
چندين حيوان
يكى را شاهين بود
در جوانى
به چله
كه رسد
هزاران كركس درونش
مانند رندان
آن يكى شير خفته ،
روبه اى رويد
در او
سرش در برف زمستان
اما من بكشتم
ان كركس و روبه و ضحاك شانه به مار
كس نداند
پس از اين مرگ رويش ست
يا دار فنا
گر برفتيم به باد صبا
ز نيكى سر خم نكرديم
به هيچ ارباب
زمان
اين نام ما
گر مه اى
گر مه اى
باز گردم
بدنياى
بند باز
چاه و اژدها
به تفكر
برهوتى روم ،
كه درونش شاليزاريست
ز نمك زار
تا برويانم
برويانم
شاخه گل شكسته در باد را
در اين سنگزار
من برده ذهنى نيستم
((رضا سلطانى))
برچسب ها: رضا سلطانی , اشعار رضا سلطانی , کتاب های رضا سلطانی , شاعر رضا سلطانى
.: Weblog Themes By Pichak :.
























