
هر گاه
خوشه خنده ء تاك م
مزرعه لبانم را
از رگبار خشم
درو درو كنان
مى راند
طنينى تن م را
چشمه ء رگ هاى خون مرا
هى جار و جار مى زند
كه جان من و تو
عشقيست
مانند
شير مادر
.كه از آغاز .
آن كودك پستان به دهان بداند
يا بلوط دست پدرم
سيب را
ابد و يك روز
به ريشه
يادگار بگذارد
فراموش نشود
خيابان ٦٠ جذاميان را
افتاب دختر خيره سر
تنگ بلورى
به دستم داد
تا به شيداى جادويى بروم
تا به ياد اناب
مادر بزرگ
آرام آرام
به خلاء برهوت
آن شراب سرخ
برسم
ديده از رفاقت ها
نگو كه خزان ست
پشت شب كاكتوس
مى دانم
نو بهارست
كبوتر زيبا روى
بال گرم
فرزندان و راه اين خيابان بى پايان ست
زن زيبا روى
عصب گردن
فرزندانست
روزگارم را اينچنين مى گذرانم
روزگارم را اينچنين مى گذرانم
اما
غواص ماهى درونم مى داند
،قدم بر اقيانوس عشق،
من بى معناى
پوچ
اين
جهانم
ارى
بى معناى پوچ اين جهانم
((نان و نان خانوادگى رضا سلطانى))
برچسب ها: رضا سلطانی , اشعار رضا سلطانی , کتاب های رضا سلطانی , شاعر رضا سلطانى
.: Weblog Themes By Pichak :.
























