
نمى دانم
چرا انقدر دوست دارم
كنج قفس
در دل طبيعت
بنشينم ،
سال ها براى
دنيايى
كه نا خواسته
امده ام
بگريم
نمى دانم
چرا
با اين
زمين
انقدر
بيگانه ام
كه دركش نمى كنم
بيا پنهانى
در شب گرد و غبار سرخ
شنل هاى بارانى جنگ را
از سنگرها
بدزديم و بگرزيم
انقدر بگرزيم
كه در تقويم گم شويم
بگذار ناممان را
سرباز فرارى بگذارند
ان طراحان جنگ
كه در امن ترين
نقطه لم داده اند
بيا باز گرديم
به خانه گرم
پيش از
آب كاسه ريختن
مادر پشت سر
بيا
بازگرديم
در آغوش اشك زن
كنار گهواره
فرزند نديده
بخاطر جنگ….
حيف كه همه مرده اند در اين بى تمدنى
حيف حيف حيف
ما به كجا بگريزيم
((نان و نان خانوادگى رضا سلطانى)
برچسب ها: رضا سلطانی , اشعار رضا سلطانی , کتاب های رضا سلطانی , شاعر رضا سلطانى
.: Weblog Themes By Pichak :.
























