
دلتنگی!
راهیست بی سر و ته
به هیچ جا نمیرسد
نه بنبست است
نه پایان
مثل کوچهای مهگرفته
که در هر قدمش خاطرهای جا مانده
دلتنگی!
بهار ندارد
خزان هم
فقط جاریست
مثل رودخانهای که به دریا نمیرسد
اما تو ، با جاری بودنش هم زندهای
دلتنگی شاید زخم باشد
اما ، زخمی که به تو یادآور میشود
چقدر دوست داشتهای
چقدر خواستهای
و چقدر هنوز ادامه میدهی...
(گیسو( فاطمه) فَریزَنی)
برچسب ها: گیسو , اشعار گیسو , دلنوشته عشق
تاريخ : یکشنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۳ | 17:53 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























