
پیغامت کردم
از پسِ پیغام
حالیا که چرخِ گردون
خاکِ هجران
بر سرِ دل ریخته وُ
اندوه دَرَم میاماهد،
رجعتی باید...
که دوریت
مرا برهنه از
تنپوشِ خوشیها
کردهست...!
.
ای دیرآشنای بومی!
بیتو ؛ بیخویشتنم،
نه آنم که بایدم...
تنْخسته در ظَلامِ محیط
میپلْکم وُ درخشی از
حریقِ سبزِ چشمانِ تو را شایِقم!
هشدار دادمت
از پسِ هشدار
کنون که گذارِ عمر
تیغِ تغافل برآهیخته وُ
سکوتی لاینقطع
به مسلخ میکشانَدَم،
مددی باید...
که بیتابانه محتاجم
به آغوشِ مُشفِقانه وُ تُردِ تو!
ای از قبیلهی لیلی!
بیتو ؛ بیآشیانم،
در سویههای اضطراب سرگردانم...
چه کنم تا تو را شایَم
وَ مُصابِرتی آهنین،
بر همه اشتیاقم بیَفزایم؟!
پنداری
که به شارِمی از
نیمْنگاهِ تو
غَماغم از بُنِ جانم
بُنه میبندد...
بازآ وُ اوقاتِ شادمانهای
بر من ببخشا...!
نامِ تو؛
تَکامدِ دل است وُ
تا همیشه بر زبان جاری...
ای شاهیده که
نامت شریفه است!
بر منِ ظلمتزده بَردَم وُ
به حالِ خویش وانگْذارمم،
که جِلوتِ سیمای
نیمْخدای تو؛
اشراقِ دیگریست...!
((آرش شاهری))
برچسب ها: آرش شاهری , اشعار آرش شاهری , شعر حجم , شعر موج نو
.: Weblog Themes By Pichak :.
























