
در روزگار خسته سرم درد می کند
از دردهای دوربرم درد می کند
با سنگهای زخم زبان در مسیر عشق
بشکسته است بال و پرم درد می کند
تنها نه جسم و جان من از طعنه خسته است
حتی نگاه خسته ترم درد می کند
با هجمه ی خبیث کلاغان مرده خوار
قلب قناری نظرم درد می کند
از خنده های شوم و شروران پر ز هیچ
می گریم، آه چشم ترم درد می کند
بر هر دری زدم همهاش سنگ بود و سنگ
آری سر شعر دربه درم درد می کند.
((سعید فرضی زاده))
👇👇👇
برچسب ها: سعید فرضی زاده , اشعار سعید فرضی زاده , شاعرانه سعید فرضی زاده
تاريخ : پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۱ | 22:35 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.

























