
بی همهمه از ازدحام این شهر شلوغ
دیوار سکوتم را می شکنم
تنهایی لم داده بر خاطراتم را
سیلاب اشک در سینه ام جاری میشود
و نقاب از چهره می افتد
آه ای ماه ابری من
آشفتگیِ های هر لحظه ام را دریاب
که بی تو،درونم،مُلتهب از عشق است
و در خیال عریانم
از لحظه های بی تو بودن لبریز
نگذار
افسوس، آغوشش را در من پهن کند
تا سومین شخص جمعی بشوم
بی مخاطب چشمانت
پایانِ
تو
آغازِ
سردرگمی
من است
((داود فخری))
برچسب ها: داود فخری , اشعار داود فخری , شاعرانه داود فخری
تاريخ : پنجشنبه ۱ مهر ۱۴۰۰ | 3:52 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























