
دود که بالا دوید از ارتفاعت
فریاد زدی
شاخههام را پس بده !
نمیدانستی جراحت از خاک
خون میخورَد
که بی گریز از تجربهی زبانهها
از التهابِ اُستوانه
شعلهور است
ای خودسوزیِ زمین در ضجهی گیاه
ای گداخته در مکعبهای شبرنگ
ای هقهقات
از عیار انداخته قُبحِ اِغتشاشها
ای فرسایش شده
دیدی چگونه عداوتِ تبر
به هایهای بُریده از تنهات
دخیل بسته بود؟
دیدی دهانِ مرگ
از دندههات زنگوله آویخت وُ بیحرف ماند؟
و سکوتِ بلندت
تکثیر شد در تَعدّدِ اَلوار !
ای صمغِ منتشر از انزالِ شفیرهها
ای ریشههات بیرون مانده از تاریخِ خاک
ای نقشِ آوندهات برجستگی تابوتها
ناگاه کدام ضلعِ شکسته
شیارهای تو را
در اقامهی علف خواند
که کم شدی از جمعیّتِ جنگل
و شکلِ افتادنِ تو
_فرصتِ عزیمت در شتابِ منظره _
که وسعتِ کوچ را
از شاخههای تو پَر میداد
ای منقطع شده در حاشیهی جادهها
ای پوستِ بادکرده از تورّمِ جوانه
ای خونِ خاک
وقتی جسارتِ فقرات
به پهلو غلتید
میریخت دوایرِ هممرکز
از غشای بُریدهات
و شکلِ هرس در زهدانِ زمین
جغرافیای تو را ستم میداد
تو نیستی
و مرگ میمکد
طعمِ میوههای تو را
از احشای حشرات
و من آن لحظهی مرطوبم
که ردِّ پای تو را
در پیراهنِ ییلاقیام
کُشتهام
((عاطفه انتظامی))
گروه شعر های باران خورده در تلگرام👇
برچسب ها: عاطفه انتظامی , اشعار عاطفه انتظامی , گروه شعر در تلگرام , عآطفه الف
.: Weblog Themes By Pichak :.
























