
کودک که بودم
سرِ بچگی هایم مست بود
از عطر یاس هایِ سپید دامن چین دار مادرم
دیروز تا همیشه
تمام گل های عالم را به دشت پیراهنم کشیده ام
اما نگاه دخترم
مخمور و مست نیست
هر روز یک چکاوک راه گم کرده از نگاهش
به بغض می پَرد
تلو تلو خوران
به شیشه می خورد
یک جای کار لنگیده مادر
هیهات
من جای عطر لطیف یاس
به دخترم شراب اندوه خورانده ام ...
((بتول مبشری))
برچسب ها: بتول مبشری , اشعار بتول مبشری , شعر کودکی , شعر ناب
تاريخ : یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۴ | 15:40 | نویسنده : محمد شیرین زاده |
.: Weblog Themes By Pichak :.
























