اگر به باغ ما بى نشانى
امدى
اگر رنگ خانه ء ما را
هواسوز مچاله كاغذ
سپرده به
سيان فانى
از پس برگ هاى زرد
كه نگهبانش خار ها
نقش آهنگى
به طنين خش خش
بر قلوه سنگ ها
بسته
بى دلهره بگذر
به كاج ها و سرو ها
كه رسيدى
كلاهت را
از جمجمه آهن زيست
بردار
ارام
ارام
دل شكسته
مجنون را
كنار بزن
مبادا
بلوطى از دهان سنجابكى بر زمين افتد
پس غارچه درختان
قله كه شد نمايان
دامنه سرخ گل ها را
با پيامى به اغوش بگير
تا بوسه بر
كوچه باغى
همان
نقشه خوان رودخانه ياغى رسى
زنبق هاى سبز
با نويد رهايى را كه طلايى ديدى
بر حوزچه هاى آبى بنگر
كه گاهى نسيم به انها سلامى مى كرد
استوارتر به درخشش تپه
كه سايه آسمان دشت
انجا خفته
زير باران قدم بردار
كلبه چوبىً رويايى را
در زمستان
هيزم هاى گرم خواهى يافت
كه نامش
كه نامش
تنديس ناب تنهايست
تو خود تو خود
خود را در من آنجا يايى
((رضا سلطانی))
کتاب من برده ذهنی نیستم
برچسب ها: رضا سلطانی , جملات رضا سلطانی , کتاب های رضا سلطانی
.: Weblog Themes By Pichak :.
























