
تا شبیخون نزده برف ، به باغ_
تا نپژمرد گل از سیلی باد،
برویم،
روی برگی بنویسیم:
چه باک
گل اگر می میرد
عطر گل می ماند !
((شکیبایی لنگرودی))
https://telegram.me/sherebarankhorde
برچسب ها: اشعار شکیبایی لنگرودی , شاعرانه , کارت پستال , کارت پستال دلتنگی

سلام پنجره ها را
سلام می گویم
و کوچه کوچه ترا
در ترانه می خوانم
کسی نمی اید
کسی که پنجره ایی را به کوچه بگشاید
و من دوباره ترا
عاشقانه می خوانم
تو در کدام پنجره هستی ؟
که من نمی بینم
توبا کدام کوچه رفیقی
که من نمی دانم
سلام پنجره هت را
سلام می گویم.
((ابراهیم شکیبایی لنگرودی))
برچسب ها: اشعار شکیبایی لنگرودی , شاعرانه , کارت پستال , کارت پستال دلتنگی

برگ ها تکان می خورند
شاخه ها تکان می خورند
گنجشک ِ روی درخت تکان می خورد
آنچه تکان نمی خورد
دست و دلی ست
که در باد
تفنگ را
به سوی ِ درخت نشانه گرفته است
((یاور مهدی پور))
برچسب ها: یاور مهدی پور , اشعار یاور مهدی پور , شعر گرافی , کارت پستال

نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود
((برتولد برشت))
برچسب ها: اشعار برتولد برشت , اشعار شاعران خارجی , شعر ناب , شعر گرافی

خداحافظ ...
آخرین کلامی که از تو شنیدم
و باز قصهی تلخ جاده و آن راه بلند...
که تو را از خلوت من می ربود
آسمان می گریست
شیشه ها می گریستند
و من مبهوت رفتنت
در پس شیشه های مه آلود
بغض دردناکم را بلعیدم
دیوانه وار خندیدم
و تو را بدرقه کردم...
((سحر شاه محمدی))
برچسب ها: شعر خداحافظ , کارت پستال , کارت پستال تنهایی , اشعار سحر شاه محمدی
لکه لکه هایِ ابر
از تکه تکه هایِ دهانِ من
بر لحافِ آسمان،آجیده می شود!
واژه هایِ سرمازده هنوز...
تگرگ،تگرگ به شیشه یِ دلم می خورد!
((فاطمه توکلی))
برچسب ها: اشعار فاطمه توکلی , فاطمه توکلی , شاعرانه فاطمه توکلی , کارت پستال

برايت روياهايي آرزو ميکنم تمام نشدني
و آرزوهايي پرشور
که از ميانشان چندتايي برآورده شود
برايت آرزو ميکنم که دوست داشته باشي
آنچه را که بايد دوست بداري
و فراموش کني
آنچه را که بايد فراموش کني
برايت شوق آرزو ميکنم . آرامش آرزو ميکنم
برايت آرزو ميکنم که با آواز پرندگان بيدار شوي
و با خنده ي کودکان
برايت آرزو ميکنم دوام بياوري
در رکود، بي تفاوتي و ناپاکي روزگار
بخصوص برايت آرزو ميکنم که خودت باشي
((ژاک برل))
برچسب ها: اشعار ژاک برل , اشعار شاعران خارجی , شعر ناب , شعر زیبا

با من بيا
مگو کجا
تنها
بامن بيا
با من بيا تا درد ، تا زخم
با من بيا تا نشانت دهم
عشقم را آغاز از کجاست
با من بيا
با من بيا تا خوني از لبم چکيد
تا خوني که از سکوتم
تا مرگ
با من بيا تا دوباره به نوشداروي تو
روئينه
جاني تازه بگيرم
تا شرابي باشي
که عشقي را سيراب مي کند
با من بيا تا طعم آتش را دوباره احساس کنم
آتشي از خون و ميخک
آتشي از عشق و شراب
((پابلو نرودا))
برچسب ها: شعر گرافی , اشعار شاعران خارجی , شعر ناب , اشعار پابلو نرودا

میکند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرا
میکشد نرگس مست تو به میخانه مرا
متحیر شدهام تا غم عشقت ناگاه
از کجا یافت در این گوشهٔ ویرانه مرا
هوس در بناگوش تو دارد دل من
قطرهٔ اشگ از آنست چو دردانه مرا
دولتی یابم اگر در نظر شمع رخت
کشته و سوخته یابند چو پروانه مرا
درد سر میدهد این واعظ و میپندارد
کالتفاتست بدان بیهده افسانه مرا
چاره آنست که دیوانگیی پیش آرم
تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا
از می مهر تو تا مست شدم همچو عبید
نیست دیگر هوس ساغر و پیمانه مرا
((عبید زاکانی))
برچسب ها: زیباترین اشعار عاشقانه , شعر عاشقانه , اشعار عبید زاکانی , شعر ناب

اگر از خوردن می لعل لبت رنگینست
بیسبب چیست که می تلخ و لبت شیرینست
حور در سایهٔ طوبی اگرش جاست چرا
طوبی قد تو در سایهٔ حورالعینست
چهرهٔ من نه سپهرست چرا همچو سپهر
هرشب از اشک روان جلو گه پروینست
دیده تا دید ترا گفت زهی سرو بلند
راستی کور به آن دیده که کوتهبینست
به سرت گر سر من بی تو به بالین سوده
سر و پا سوخته را کی هوس بالینست
این مرا بس که ز وصل صنمی لاله عذار
شب و روز و مه و سالم همه فروردینست
هرکجا قامت او تا گذری شمشادست
هرکجا طلعت او تا نگری نسرینست
هجر شمشادش تیمار دل بیمارست
وصل نسرینش تسکین دل مسکینست
حاصل عمر گرانمایه همین بس که مرا
مدح دارای جهان از دل و جان آیینست
خسرو رادابوالسیف که نوک قلمش
به صفت چون نفس باد صبا مشکینست
شاه آزاده محمد شه کاندر صف جنگ
مژه در چشم عدو از سخطش زوبینست
((قاآنی))
برچسب ها: اشعار قاآنی , شاعرانه قاآنی , کارت پستال , غزلسرا

من برکه ای آرام بودم
تو .. کودکی بازیگوش
یک سنگ پراندی .. رفتی
یک عمر
آشفته شد خواب اَم …
((رضا کاظمی))
برچسب ها: رضا کاظمی , شعر کوتاه , اشعار رضا کاظمی , جملات دلتنگی

که بود آن ترک خونآشام سرمست
که جانم برد و خونمخورد و دل خست
درآمد سرخوش و افتادم از پای
برون شد مست و بیرون رفتم از دست
سپر بر پشت و تیغ کیه در مشت
کمان در دست و تیر فتنه در شست
فغان جای نفس از سینه برخاست
جنون جای خرد در مغز بنشست
نه تیرش هست تیری کش توان جست
نهزخمش هست زخمی کش توان بست
نه چشم از نیش تیرش میتوان دوخت
نه هیچ از پیش تیرش میتوان جست
وفا و مهر در جان و دلش نیست
جفا و جور در آب وگلش هست
به کام دشمنان از دوست ببرید
به رغم یار با اغیار پیوست
هلاک آن تن که بییاد رخش زیست
اسیر آن دل که از دام غمش رست
عزیز آن جان که از عشقش شود خوار
بلند آن سرکه در راهش شود پست
ندیدم تا ندیدم چشم مستشا
که وقتی آدمی بی می شود مست
بهل تا سر نهم بر خاک تسلیم
که چون ماهی اسیرم کرده در شست
برون نه یک قدم قاآنی از خویش
که از قید دو عالم میتوان رست
بهار و عهد صاحب اختیارست
بباید باده خورد و توبه بشکست
((قاآنی))
برچسب ها: اشعار قاآنی , غزلسرا , شعر ناب , کارت پستال

صدشکر گویم هر زمان هم چنگ را هم جام را
کاین هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را
دلتنگم از فرزانگی دارم سر دیوانگی
کز خود دهم بیگانگی هم خاص را هم عام را
خواهم جنونی صف شکن آشوب جان مرد و زن
آرد به شورش تن به تن هم پخته را هم خام را
چون مرغ پرد از قفس دیگر نیندیشد ز کس
بیند مدام از پیش و پس هم دانه را هم دام را
قاآنی ار همت کنی دل از دو عالم برکنی
یکباره درهم بشکنی هم شیشه را هم جام را
((قاآنی))
برچسب ها: اشعار قاآنی , غزلسرا , شعر ناب , کارت پستال

اگر آمدی
خبرم کن
در خانه بمانم
که از اندوه نمیرند
شمعدانیهای منتظر و ماهی های حوض
و لبخندی که بشوق برلبانم میبندد
که تو بیایی ُ کسی خانه نباشد
((سیدعلی صالحی))
برچسب ها: شعر ناب , شعر کوتاه , اشعار سیدعلی صالحی , شاعرانه سیدعلی صالحی

چگونه دوست دارمت ؟
بگذار روشهايم را بشمرم
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندايي
كه روحم را توان رسيدن به آن هست
... آنگاه كه سرشار از حسي ناپيدا
به نهايت بودن
و كمال زيبايي هستم
دوستت دارم
به اندازه خاموشترين نياز هر روز
به آفتاب و نور شمع
دوستت دارم
رها
چنان مردماني كه براي حقيقت مي جنگند
دوستت دارم
ناب
چنان مردماني كه به سماع در مي آيند
دوستت دارم
با شوقي
كه اندوه ديرسال مرا محو مي كند
و با ايمان كودكي ام
دوستت دارم
با عشقي كه از دست رفتني مي نمايد
و با قديسين از دست رفته ام
دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشكهاي تمام زندگي ام
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نيكوتر از اين
دوست خواهمت داشت
((الیزابت برت براونینگ))
برچسب ها: اشعار الیزابت برت براونینگ , شاعرانه , اشعار شاعران خارجی , شعر ناب

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت
نام کوچکی : تا به جانش می خواندی
تا به مهر آوازش می دادی
همچو مرگ
که نام کوچک زندگی ست...
((احمد شاملو))
برچسب ها: شعر کوتاه , شعر کوتاه احمد شاملو , اشعار احمد شاملو , کارت پستال

دنبالِ من اگر می گردی
در چشمهای خودت
باید بگردی
خودت را
اینجا را
همین چشمها را
دنبالِ من اگر میگردی
در شعرهای دیگر
اشتباه میگردی
شعرهای دیگر چرا
اینجا را بگرد
همین شعر را
دنبالِ من اگر میگردی
در دنیای دیگر
اشتباه میگردی
دنیای دیگر چرا
اینجا را بگرد
همین دنیا را
چشمهایت را
نمیبینی ؟
غیبم زد روزی
کِی بود ؟
پنهان شدم جایی
شبیه جمجمهام بود
ده سال گذشت و
کسی خبردار نشد
بیستسال گذشت و
کسی خبردار نشد
حالا که برگشتهام
زندگیام
در کولهایست
روی پشتام
حالا که برگشتهام
آزادم
دنبالِ من اگر میگردی
لبخندت را ببین
من لبخندِ تواَم
نمیبینی ؟
دنبالِ من اگر میگردی
تنت را نوازش کن
من نوازشِ تنِ تواَم
نمیبینی ؟
دنبالِ من اگر میگردی
در چشمهای خودت
باید بگردی
اینجا را
خودت را
چشمهایت را
نمیبینی ؟
((سونیا سانچز))
برچسب ها: اشعار شاعران خارجی , اشعار سونیا سانچز , شعر دلتنگی , کارت پستال

روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
مِی ز خُمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه ی زهدفروشانِ گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردنِ رندان پیداست
چه ملامت بُود آن را که چنین باده خورَد ؟
این چه عیب است بدین بی خردی ؟ وین چه خطاست ؟
باده نوشی که در او روی و ریایی نبوَد
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نَه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالِم سِرّ است بدین حال گُواست
فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
وآن چه گویند روا نیست نگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدحْ باده خوریم ؟
باده از خون رَزان است ؛ نه از خونِ شماست
این چه عیب است کزآن عیب ، خِلَل خواهد بود
ور بُوَد نیز چه شد ؟ مردم بی عیب کجاست ؟
((حافظ))
برچسب ها: اشعار حافظ , کارت پستال , شعر غمگین , شعر دلتنگی

ما عاشقيم و خوشتر از اين کار، کار نيست
يعني به کارهاي دگر اعتبار نيست
داني بهشت چيست که داريم انتظار؟
جز ماهتاب و باده و آغوش يار نيست
فصل بهار، فصل جنون است و اين سه ماه
هر کس که مست نيست يقين هوشيار نيست
سنجيده ايم ما، به جز از موي و روي يار
حاصل ز رفت و آمد ليل و نهار نيست
خنديد صبح بر من و بر انتظار من
زين بيشتر ز خوي توام انتظار نيست
ديشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زانکه به يک گل بهار نيست
فرهاد ياد باد که چون داستان او
شيرين حکايتي ز کسي يادگار نيست
ناصح مکن حديث که صبر اختيار کن
ما را به عشق يار ز خويش اختيار نيست
برخيز دلبرا که در آغوش هم شويم
کان يار يار نيست که اندر کنار نيست
اميد شيخ بسته به تسبيح و خرقه است
گويا به عفو و لطف تو اميدوار نيست
بر ما گذشت نيک و بد ، اما تو روزگار
فکري به حال خويش کن اين روزگار نيست
بگذر ز صيد و اين دو سه مه با عماد باش
صياد من بهار که فصل شکار نيست
((عماد خراساني))
برچسب ها: اشعار عماد خراساني , کارت پستال , عماد خراساني , غزلسرا

گاهگاهی که دلم می گیرد
پیشِ خود می گویم
آنکه جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز ؟
((حمید مصدق))
برچسب ها: اشعار حمید مصدق , شعر کوتاه , حمید مصدق , کارت پستال

فردا خيانت خواهم کرد ، نه امروز
امروز، ناخن هايم را بکشيد
خيانت نخواهم کرد
شما مرزهاي شهامت مرا نمي شناسيد
من ، اما ، از آن با خبرم
شما پنج دستيد
سخت و زمخت و پر از حلقه هاي آهنين
بر پايتان چکمه هاي ميخ دار
اما من فردا خيانت خواهم کرد
نه امروز
به اين يک شب نياز دارم
تا تصميم بگيرم
دست کم به يک شب نياز دارم
براي برائت ، ندامت ، و خيانت
برائت از دوستان
ندامت از نان و شراب
خيانت به زندگي
يعني مردن
من فردا خيانت خواهم کرد
نه امروز
در زير پنجره سوهاني است
نه براي جلاد
نه براي ميله هاي بيرون پنجره
بلکه براي رگ هاي مچ من
آري ، امروز حرفي براي گفتن ندارم
فردا خيانت خواهم کرد
((ماريان کوهن))
برچسب ها: اشعار شاعران خارجی , شعر جهان , اشعار ماريان کوهن , شاعرانه

چطور ميتواني همانند درهاي باز به چشمانم بنگري؟
و به عمق وجودم نفوذ کني
جايي که هيچ حسي ندارم
بدون هيچ گونه حسي
روحم در جايي سرد به خواب رفته
تا هنگامي که تو آن را بيابي و راهنمايش به خانه باشي
بيدارم کن ، مرا از درون بيدار کن
نميتوانم بيدار شوم ، مرا از درون بيدار کن
نجاتم ده ، نامم را صدا بزن و مرا از اين تاريکي نجات ده
بگذار خونم به جريان بيافتد
قبل از اينکه از دست بروم
نجاتم بده از اين تهي بودن و هيچي که گرفتارش شده ام
حالا مي فهمم آنچه را که ندارم
نمي تواني ترکم کني
درونم بدم و مرا حقيقي کن
مرا به زندگي باز گردان
بيدارم کن ، مرا از درون بيدار کن
نميتوانم بيدار شوم ، مرا از درون بيدار کن
نجاتم ده ، نامم را صدا بزن و مرا از اين تاريکي نجات ده
بگذار خونم به جريان بيافتد
قبل از اينکه از دست بروم
نجاتم بده از اين هيچي که گرفتارش شده ام
مرا به زندگي بازگردان
من مانند يک دروغ زندگي مي کرده ام
که درونم چيزي وجود ندارد
بدون لمس کردن تو ،
بدون عشق تو از درون يخ زده ام ، عشق من
فقط تو دوام آورده اي در مردن
من نميتوانم باور کنم هيچ کدام از اين ها را نميتوانستم ببينم
در تاريکي به سر ميبرده ام در حالي که تو رو به رويم بودي
به نظر مي آيد که هزاران سال است که خوابيده ام
مي خواسته ام که چشمانم را بر همه چيز بگشايم
بدون هيچ خيالي ، بدون هيچ صدايي و بدون هيچ روحي
مگذار اينجا بميرم ، چيزي بايد اشتباه باشد
مرا به زندگي باز گردان
((ليريكاي اونسنس))
برچسب ها: اشعار شاعران خارجی , اشعار ليريكاي اونسنس , شاعرانه , کارت پستال

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید وباید
هزار باد و مباد
هزار کارنکرده
هزارکاش و اگر
هزاربارنبرده
هزاربوک و مگر
هزاربارهمیشه
هزاربارهنوز
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
براین هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری
((قیصر امین پور))
برچسب ها: اشعار قیصر امین پور , شعر گرافی , کارت پستال , شعر ناب

تو را قسم به حريم شکيب و حرمت صبر
که با شتاب خود اين عشق را حرام مکن
سر ستاره مبر زير پاي ظلمت شب
چراغ صاعقه را برخي ظلام مکن
به کينه مي گسلد از اميدمان رگ و پي
تو را که گفت اين تيغ در نيام مکن ؟
تو را که گفت که مگشا دريچه بر رخ گل ؟
تو را که گفت به رنگين کمان سلام مکن ؟
به غير مهر مخواه از سرشت ويژه ي خويش
از آفتاب به جز آفتاب وام مکن
مجال عيش به قدر دمي و بازدمي است
به غير عشق از اين فرصت اغتنام مکن
هنوز مانده که ياس من و تو غنچه کند
تو را که گفت که اين باغ را تمام مکن ؟
((حسين منزوي))
برچسب ها: حسين منزوي , اشعار حسين منزوي , کارت پستال , شاعرانه

بر درش مردم و آن خاک ، بر اعضاي من است
هم بدان خاک درآيد و ، مشوييد مرا
عاشق و مستم و رسوايي خويشم ، هوس است
هر چه خواهم که کنم ، هيچ مگوييد مرا
خسروم من : گلي ازخون دل خود رسته
خون من هست جگر سوز ، مبوييد مرا
ترسم از بوي دل سوخته ناخوش گردد
مرساني به وي اي باد صبا بوي مرا
برسرکوي تو فرياد که از راه وفا
خاک ره گشتم و برمن گذري نيست ترا
دارم آن سر که سرم در سر کار توشود
با من دلشده هر چند سري نيست ترا
ديگران گرچه دم از مهر و وفاي تو زنند
به وفاي تو که چون من دگري نيست ترا
((امير خسرو دهلوي))
برچسب ها: امير خسرو دهلوي , کارت پستال , اشعار امير خسرو دهلوي , شعر ناب

بايد باور کنيم
تنهايي
تلخترين بلاي بودن نيست
چيزهاي بدتري هم هست
روزهاي خستهاي
که در خلوت خانه پير ميشوي
و سالهايي
که ثانيه به ثانيه از سر گذشته است
تازه
تازه پي ميبريم
که تنهايي
تلخترين بلاي بودن نيست
چيزهاي بدتري هم هست :
دير آمدن
دير آمدن
((چارلز بوکوفسکي))
برچسب ها: اشعار شاعران خارجی , اشعار چارلز بوکوفسکي , کارت پستال , کارت پستال عاشقانه

همه ي اين ها براي توست
تا لبخندي بزني
و من
آرام بگيرم
ساز ِ دست هايم را کوک کرده ام
تو را مي شناسند
مگر مي شود
خاطره باشد و تو نباشي .. ؟
کافي ست
نه با چشم
با دل ات
من را بخواني
((سيد محمد مرکبيان))
برچسب ها: سيدمحمد مرکبيان , اشعار سيدمحمد مرکبيان , شعر کوتاه , کارت پستال

چرا مردم قفس را آفریدند ؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند ؟
چرا پروازها را پر شكستند ؟
چرا آوازها را سر بریدند ؟
پس از كشف قفس ، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
كلاف لاله سر در گم فرو ماند
شكفتن در گلوی گل گره خورد
چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید ؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید ؟
چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت ؟
چه شد آن آرزوهای بهاری ؟
چرا در پشت میله خط خطی شد
صدای صاف آواز قناری ؟
چرا لای كتابی ، خشك كردند
برای یادگاری پیچكی را ؟
به دفتر های خود سنجاق كردند
پر پروانه و سنجاقكی را ؟
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد
خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند
((قیصر امین پور))
برچسب ها: قیصر امین پور , اشعار قیصر امین پور , کارت پستال عاشقانه , کارت پستال
| مطالب قدیمی تر |
.: Weblog Themes By Pichak :.

























