درباره وب

سلام و عرض ادب و احترام

خدمت دوستان عزیز و گرامی

بنا به روز بودن وب سایت

از صفحات دیگر هم دیدن بفرمایید

با تشکر فراوان از حضورتان

آیدی  چنل من در تلگرام👇👇

mohammadshirinzadeh@

صفحه اینستاگرام بنده

mohammad.shirinzadeh

شاعر بارانی (محمد شیرین زاده)

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

تو را دوست دارم

چون بوئیدن غنچه ای

در حال باز شدن

چون رویایی شیرین

بعد از کابوس...

تو را دوست دارم

چون هر سلامی پس از بدرود...


((محمد شیرین زاده))

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

چشمانت را ببند

و دستت را

بر روی قلبم بگذار

اینبار خودش می خواهد

به تو بگوید

دوستت دارم ...

((محمد شیرین زاده))

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

بیا عشق را

قمار کنیم

نترس

جز دل

چیزی بهم

نمی بازیم ...

((محمد شیرین زاده))

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

یک روز

به وقت عشق

ساعت هايمان را

با هم تنظیم می کنیم

و از آن پس

دیگر فرقی نمی‌کند

به کدام وقت محلی

مشغول

دوست داشتن همیم...

((محمد شیرین زاده))

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

و این دیوانگی

خواست عشق ات بود

مرا ببخش که

بلند بلند

دوستت دارم...

((محمد شیرین زاده))

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

من و تو

آنقدر شبیه هم

نفس کشیده ایم

که قلب هايمان

به یک شکل

برای هم می تپند...

((محمد شیرین زاده))

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

مرا به خودت

محدود کن

آنقدر که

در این دنیا

جز آغوش ات

جایی نداشته باشم

برای زندگی...

((محمد شیرین زاده))

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

بخند

تو نمی دانی

چقدر خنده هات

بهانه می دهند

به دست هایم

برای در آغوش گرفتن ات

چقدر اشتیاق

به نفس هایم

برای بویدنت...

((محمد شیرین زاده))

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

دوست داشتن ات

اسم و رسم من است

گفته بودم؟

بمان

آنقدر که ما

تعریف همیشه باشیم...

((محمد شیرین زاده))
جستجوی وب
برچسب ها وب
شعر (1312)

قد تو سر کشد از جمله سرو بستان‌ها

رخ تو طعنه زند بر گل گلستان‌ها

کشید سر ز من خسته‌دل چو سرو روان

ببرد دل ز برم آن صنم به دستان‌ها

صبوح روی تو خورشید عالم‌آرای است

رخ چو ماه تو شمع همه شبستان‌ها

به روی چون گل خود صبحدم نمی‌شنوی

خروش بلبل و بانگ هزار دستان‌ها

وزید باد بهاری جهان منوّر شد

نمی‌کشد دلم الّا به سوی بستان‌ها

بهار و لاله و گل چون دمید در بستان

جمال طلعت زیبای تو شکست آن‌ها

مرا که سیب زنخدان تو علاج دلست

کجا برم به جهان جمله بار بستان‌ها


((جهان ملک خاتون))


برچسب ها: جهان ملک خاتون , غزل کهن , غزلسرا , کافه شعر

تاريخ : چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۲ | 1:42 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

ای دوست مرانم ز در خویش خدا را

کز پیش نرانند شهان خیل گدا را

باز آی که تا فرش کنم دیده به راهت

حیف است که بر خاک نهی آن کف پا را

از دست مده باده که این صیقل ارواح

بزداید از آیینه دل زنگ ریا را

زاهد تو و رب ارنی؟ این چه خیال است

با دیده خودبین نتوان دید خدا را

هرگز نبری راه به سر منزل الا

تا مرحله پیما نشوی وادی لا را

چون دور به عاشق برسد ساقی دوران

در دور تسلسل فکند جام بلا را

آتش به جهانی زند ار سوخته جانی

بر دامن معبود زند دست دعا را

طوفان بلا آمد و بگرفت در و دشت

چون نوح برافراشت به حق دست رجا را

در حضرت جانان سخن از خویش مگوئید

قدری نبود در بر خورشید سها را

از درد منالید که مردان ره عشق

با درد بسازند و نخواهند دوا را

وحدت که بود زنده خَضَروار مگر خورد

از چشمه حیوان فنا آب بقا را

-
((وحدت کرمانشاهی))

-

👇👇👇

t.me/mohammadshirinzadeh


برچسب ها: وحدت کرمانشاهی , غزلسرا , غزل کهن , شعر خدا

تاريخ : دوشنبه ۵ تیر ۱۴۰۲ | 23:37 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

img_20230602_215752_859_29n1.jpg

بتا بدمهر و سنگین دل چرایی

چرا با وصل ما در ماجرایی

چو ما از جان و دل یکباره جانا

تو را گشتیم تو آخر که رایی

نظر بر من کن و بر حال زارم

به جان آمد دلم در بی نوایی

ز خوان وصلت ای دلبر خدا را

بگو تا کی کنم باری گدایی

نگارینا به هجرانم مرنجان

مکن زین بیشتر از ما جدایی

جفا زین بیشتر مپسند بر ما

ز دل بیرون کن ای دل بیوفایی

گر اندازی نظر بر من عجب نیست

منم گنجشک و تو مرغ همایی

بگستر سایه بر من کز فر تو

مگر باشد که یابم روشنایی

مکن بیگانگی با ما اگرچه

جهان با کس نکردست آشنایی

-
((جهان ملک خاتون))

-

👇👇👇

t.me/mohammadshirinzadeh


برچسب ها: جهان ملک خاتون , غزل کهن , غزلسرا , شعر دل

تاريخ : یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۲ | 1:18 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

بیا که با تو نداریم دست بالایی

چرا به خون دل من دو دست آلایی

دلم ز دست فراق تو خون شود آنگه

بگو چرا تو به زجرم ز دیده پالایی

گذر به جانت ما کن چرا که از تو سزد

نظر به ما که تو سرو بلند بالایی

ز بوی زلف تو بگریخت آهوی ختنی

به چشم شوخ تو دادست رسم شهلایی

عبیر و عنبر و کافور و مشک و سنبل تر

به جعد زلف تو دادند اسم لالایی

ز حد گذشت فراق رخت بیا ورنی

دوتا کنم ز غم تو قبای یک لایی

جهان ز پای درآمد بگیر دستش را

ز دست جور که کردست چرخ والایی


((جهان ملک خاتون))


برچسب ها: جهان ملک خاتون , غزل کهن , غزلسرا , عکس نوشته دلتنگی

تاريخ : پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۲ | 0:43 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

چنین بیگانه وش آخر چرایی

نیاید از تو بوی آشنایی

جفا چندین مکن بر دردمندان

ز حد بردن نشاید بی وفایی

بکردی خشم و از چشمم برفتی

چو جان کردی ز تن باری جدایی

به درد دل گرفتارم خدا را

بیا جانا که دردم را دوایی

اگر شاه جهانم ور فقیرم

کنم در کوچه وصلت گدایی

چو جانی از تنم بیرون مرو ز آنک

چو رفتی از تنم کی با پس آیی

اسیر خار هجرانم نگارا

چه باشد کز در وصلم درآیی

به رندان خراباتی نظر کن

مکن زین بیش با ما پارسایی

تو و سلطانی و ناز و تنعّم

جهان و بی دلی و بی نوایی

-
((جهان ملک خاتون))

-

👇👇👇

instagram.com/mohammad.shirinzadeh/


برچسب ها: جهان ملک خاتون , غزل کهن , غزلسرا , شعر آشنایی

تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ | 23:41 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش را

به آب دیده شویم خاک و جویم آستانش را

ز مستی‌های شوق آن بلبل شوریده‌ احوالم

که نشناسد اگر صدبار بیند آشیانش را

اثر می‌کرد گاهی ناله‌ام، از بس که نالیدم

کنون از ناله من خواب آید پاسبانش را

همه در عشق او از رشک با من دشمن جانند

که با من مهربان سازد دل نامهربانش را

مرا زی عشق شورانگیز درد رشک خواهد کشت

که هرکس بر سر هر کوی خواند داستانش را

سوال بوسه‌ای کردم از آن لب رخ گزید از قهر

ضیافت کرد ابرامم به شیرینی لبانش را

«نظیری» قاتلی دارد که آمرزیده می‌گردد

سگان از کوی او گر بگذرانند استخوانش را

-
((نظیری نیشابوری))

-

👇👇👇

t.me/mohammadshirinzadeh


برچسب ها: نظیری نیشابوری , اشعار نظیری نیشابوری , غزل کهن , غزلسرا

تاريخ : یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۲ | 2:12 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

آگه ز بی وفایی اغیار گشته ای

از جام حسن مستی و هشیار گشته ای

چون گل شده ست دامن پاک تو غرق خون

گویا سراسری به دل زار گشته ای

مشکین شده ست رنگ تو ای خطّ سبزفام

از بس در آفتابِ رخ یار گشته ای

فتوا ز رشک کرده هدر خون آینه

از ما زیاده تشنهٔ دیدار گشته ای

سرگشتگی بس است حزین ، آسمان نیی

بنشین به کوی عشق، که بسیار گشته ای

-
((حزین لاهیجی))

-

👇👇👇

instagram.com/mohammad.shirinzadeh/


برچسب ها: حزین لاهیجی , شعر گرافی , غزلسرا , غزل کهن

تاريخ : چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۲ | 0:29 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

-

ای مرا پیوند جان جانم تویی

چان چه ارزد جان و جانانم تویی

ای بسا دردی که دارم از فراق

یک زمان بازآ که درمانم تویی

بی وصالت [نیست] سامانی مرا

هم سری ما را و سامانم تویی

گر حیاتی هست ما را ز آن لبست

جان به تو زنده ست و جانانم تویی

باغ جان را نیست رونق بی قدت

واپس آ چون سرو بستانم تویی

من شده پروانه ی سوزان تو

در نظر شمع شبستانم تویی

بی رخت در چشم جانم نور نیست

در جهان بین ماه تابانم تویی

-
((جهان ملک خاتون))

-

👇👇👇

t.me/mohammadshirinzadeh


برچسب ها: شعر جانان , جهان ملک خاتون , اشعار جهان ملک خاتون , غزل کهن

تاريخ : یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۲ | 1:23 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

ز من چندان که می خواهی وفا هست

از این معنی بگو یک جو تو را هست؟

چه گویم وای دل گویی که جان کن

کنون هم از تو پرسم این وفا هست؟

سلامم را جوابی نیست از تو

بگو در هیچ مذهب این روا هست؟

به غم گفتی برو خون کن دلش را

ز غم واپرس تا خود دل به جا هست؟

چو گویم وصل، گویی وقت آن نیست

به غم قانع شدم اینت رضا هست؟

گر از غم بر درت جان داد سهل ست

چو من در شهر عشقت صد گدا هست؟

-
((ظهیر فاریابی))

-

👇👇👇

instagram.com/mohammad.shirinzadeh/


برچسب ها: ظهیر فاریابی , غزلسرا , اشعار ظهیر فاریابی , غزل کهن

تاريخ : یکشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۱ | 0:37 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را

یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن

یا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده را

یا که غبار پات را نور دو دیده می‌کنم

یا به دو دیده می‌نهم پای تو نور دیده را

یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن

یا بستان و بازده لعل لب مکیده را

کودک اشگ من شود خاک‌نشین ز ناز تو

خاک‌نشین چرا کنی کودک ناز دیده را

چهره به زر کشیده‌ام بهر تو زر خریده‌ام

خواجه به هیچ‌کس مده بندهٔ زر خریده را

گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی

کی ز نظر نهان کنم اشگ به ره چکیده را

بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان

یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را

گر دو جهان هوس بود بی‌تو چه دسترس بود

باغ ارم قفس بود طایر پر بریده را

جز دل و جان چه آورم بر سر ره چو بنگرم

ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را

بلعجبی شنیده‌ام‌، چیز ندیده دیده‌ام

اینکه فروغ دیده‌ام دیده کند ندیده را

خیز بهار خون‌جگر جانب بوستان گذر

تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را

-
((ملک‌ الشعرا بهار))

-

👇👇👇

instagram.com/mohammad.shirinzadeh/


برچسب ها: ملک الشعرای بهار , اشعار ملک الشعرای بهار , غزلسرا , غزل کهن

تاريخ : سه شنبه ۲۰ دی ۱۴۰۱ | 22:20 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

خامشی جُستم که حاسد مرده پندارد مرا

وز سر رشگ و حسدکمتر بیازارد مرا

زنده درگور سکوتم من‌، مگر زین بیشتر

روزگار مرده‌پرور خوار نشمارد مرا

مردمان از چشم بد ترسند و من از چشم خوب

حق ز چشم خوب مهرویان نگهدارد مرا

مرک‌شاعر زندگی‌بخش خیال اوست کاش

این خموشی در شمار مردگان آرد مرا

سینه‌ام زآه پیاپی چاک شد، کو آن طبیب

کز تشفی مرهمی بر سینه بگذارد مرا

تا مگر تأثیر بخشد ناله‌های زار من

آرزوی مرگ حالی بسته‌لب دارد مرا

شد امید از شش‌ جهت ‌مقطوع‌ و نومیدی ‌رسید

بو که نومیدی به دست مرگ بسپارد مرا

-
((ملک‌ الشعرا بهار))

-

👇👇👇

instagram.com/mohammad.shirinzadeh/


برچسب ها: ملک‌ الشعرای بهار , غزلسرا , غزل کهن , شعر ناب

تاريخ : سه شنبه ۲۰ دی ۱۴۰۱ | 22:6 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما را

نشد کاین آسمان راحت گذارد یک ‌نفس ما را

عسس با دزد شد دمساز و ما با هر دو بیگانه

به ‌شب ‌از دزد باشد وحشت ‌و روز از عسس‌ ما را

گرفتار جفای ناکسان گشتیم در عالم

دریغا زندگانی طی شد و نشناخت کس ما را

ز بس ماندیم در کنج قفس‌، گر باغبان روزی

کند ما را رها، ره نیست جز کنج قفس ما را

نشان کاروان عافیت پیدا نشد لیکن

به کوه و دشت کرد آواره آوای جرس ما را

ز دست دل گریبان پاره کردیم از غمت شاید

سوی دل باشد از چاک گریبان دسترس ما را

در این تاریکی حیرت‌ ، به دل از عشق برقی زد

مگر تا وادی ایمن کشاند این قبس ما را

بریدیم از شهنشاهان طمع در عین درویشی

که از خوبان نباشد جز نگاهی ملتمس ما را

اگر خواهی که با صاحبدلان طرح وفا ریزی

کنون درنه قدم‌، زیرا نبینی زین سپس ما را

خداوندی و سلطانی به یاران باد ارزانی

درین بیداد ظلمانی فروغ عشق بس ما را

هوس بستیم تا ترک هوس گوییم در عالم

بهار آخر به جایی می‌رساند این هوس ما را

-
((ملک‌ الشعرای بهار))

-

👇👇👇

instagram.com/mohammad.shirinzadeh/


برچسب ها: ملک الشعرای بهار , اشعار ملک الشعرای بهار , غزلسرا , غزل کهن

تاريخ : سه شنبه ۲۰ دی ۱۴۰۱ | 21:32 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

زآتش وادی ایمن نه منم خُرّم و بس

موسی آنجا به امید قبسی می‌آید

هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست

هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید

جرعه‌ای دِه که به میخانهٔ ارباب کرم

هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گو بر آن خوش که هنوزش نفسی می‌آید

خبر بلبل این باغ بپرسید که من

ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید

یار دارد سر صید دل حافظ یاران

شاهبازی به شکار مگسی می‌آید

-
((حافظ))

-

👇👇👇

instagram.com/mohammad.shirinzadeh/


برچسب ها: غزل کهن , غزلسرا , غزل ناب , اشعار حافظ

تاريخ : شنبه ۳ دی ۱۴۰۱ | 1:40 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

بنمای رخ چون دیده را گرم تماشاکرده ای

ور خوش بود مستوریت، ما را چه رسوا کرده ای

مومن برهمن می کند، نیرنگ سازی های تو

رخ در نقاب افکنده ای، عشق آشکارا کرده ای

شوراب زمزم داده ای رگهای مژگان مرا

این سینهٔ تفسیده را صحرای بطحا کرده ای

دامان یوسف کرده ای جیب و گریبان مرا

شوق دل از کف داده را دست زلیخا کرده ای

زخم نمک سود مرا، شور بیابان داده ای

آشوب مژگان مرا هم چشم دریا کرده ای

کو قدر غم پروردگی، کو مزد دیرین بندگی

لطفی که با من کرده ای باگبر و ترساکرده ای

در قید زلف افکنده ای، کار پریشان خاطران

گل را به دامان صبا، دفتر مجزا کرده ای

چشم حزین خسته را، دور از عذار خویشتن

چون وامق دل سوخته، با داغ عذراکرده ای

-
((حزین لاهیجی))

-

👇👇👇

instagram.com/mohammad.shirinzadeh/


برچسب ها: حزین لاهیجی , شعر خاطر پریشان , غزلسرا , غزل کهن

تاريخ : چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۱ | 21:50 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

 

 

نگار من ز شبستان به در نمی‌آید

زمان گل مگر آخر به سر نمی‌آید

بهار می‌گذرد ساقیا تعلل چیست

مگر خزان دو سه روز دگر نمی‌آید

چه شد که لاف کلیمی نمی‌زند بلبل

ز شاخ گل مگر آتش به در نمی‌آید

گذشت عمر عزیزی که بود دولت وصل

ولی زمان جدایی به سر نمی‌آید

همیشه بود هم‌آواز من چه شد امشب

به گوش نالهٔ مرغ سحر نمی‌آید

کشم ز صومعه دیگر به سوی میکده رخت

که بوی خیر ازین بام و در نمی‌آید

کسی ز منزل جانان خبر به ما نرساند

که هر که می‌رود از وی خبر نمی‌آید

اگرچه نخل مرادست سرو قامت دوست

دریغ و درد که هرگز به بر نمی‌آید

غمین مباش غبارا که عیب بی‌هنران

به چشم مردم صاحب نظر نمی‌آید


((غبار همدانی))

 

👇👇👇  

6cx5_10.png


برچسب ها: غبار همدانی , اشعار غبار همدانی , غزلسرا , غزل کهن

تاريخ : دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰ | 1:55 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

 

 

ز آشیان مرغ دلم کاش کناری بکند

بو که آن سلسله مو میل شکاری بکند

سخت خامیم درین ره مگر از روی کرم

پیر میخانه به پیمانه شراری بکند

تا دل بلبل شوریده فریبد به گلی

سالها باد صبا خدمت خاری بکند

بوی مِی تا به قیامت ز مشامش نرود

هرکه در کوی خرابات گذاری بکند

سالها مردمک دیده برای شب وصل

خون دل خورد که ترتیب نثاری بکند

داد بر باد فنا ماحصلم را که دلم

خاست در مصطبۀ عشق قماری بکند

عشق نگذاشت دلم را که کند خدمت عقل

اشتر مست چه تمکین ز مهاری بکند


((غبار همدانی))

 

👇👇👇  

6cx5_10.png


برچسب ها: غبار همدانی , اشعار غبار همدانی , غزلسرا , غزل کهن

تاريخ : دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰ | 1:53 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

 

 

ای غمت سرمایۀ سودای دل

شد زیان و سود تو یغمای دل

شمعی از رخسار خویش افروختی

سوختی پروانه سان پرهای دل

گرچه با دلدار دل را فرق نیست

نیست آن دلدار را پروای دل

غوطه ها خوردیم تا آمد به دست

گوهری رخشنده از دریای دل

در صدف تا چند میمانی نهان

ای درخشان لولوء لالای دل


((غبار همدانی))

 

👇👇👇  

6cx5_10.png


برچسب ها: غبار همدانی , اشعار غبار همدانی , غزلسرا , غزل کهن

تاريخ : دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰ | 1:49 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

 

 

کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم

دردم ز حد گذشت و به درمان نمی‌رسم

ایمان و کفر نیست مرا در غمش که من

در کار او به کفر و به ایمان نمی‌رسم

راهیست بی‌کرانه غم عشقش و مرا

چون پای صبر نیست به پایان نمی‌رسم

یاریست بس عزیز به ما زان نمی‌رسد

صیدیست بس شگرف بدو زان نمی‌رسم

گوید به ما ز حرمت ماکم همی رسی

حرمت بهانه‌ایست ز حرمان نمی‌رسم

سلطان عشق او چو دلم را اسیر کرد

معذورم ار به خدمت سلطان نمی‌رسم


((انوری))

 

  👇👇👇   

6cx5_10.png


برچسب ها: انوری , اشعار انوری , غزلسرا , غزل کهن

تاريخ : پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰ | 16:47 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

 

 

همی نالم به دردا، همی گریم به زارا

که ماندم دور و مهجور، من از یار و دیارا

الا ای باد شبگیر، ازین شخص زمین‌گیر

ببر نام و خبر گیر، ز یار نامدارا

چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان

شدم شخصی دگرسان‌، خروشان و نزارا

به ری در نام راندم‌، حقایق برفشاندم

ولیکن دیر ماندم‌، شده زین‌روی خوارا

نجستم نام ازین شهر، فزودم وام از این شهر

نبردم کام ازین شهر، به جز عیش مرارا

بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا

پلیدا شوم شهرا، ضعیفا شهریارا


((ملک‌ الشعرای بهار))


برچسب ها: ملک الشعرای بهار , اشعار ملک الشعرای بهار , غزلسرا , غزل کهن

تاريخ : دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸ | 14:45 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

 

Sabr

 

بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان‌روا

اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا

نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنان

گر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا

تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر، قرین

تا شدم با عشق آن ناپارسا یار آشنا

مهربان بودم‌، به جان خود شدم نامهربان

پارسا بودم‌، به کار دین شدم ناپارسا

شد دژم جان من از نیرنگ آن‌ چشم دژم

شد دوتا پشت من از افسون آن زلف دوتا

از دل عاشق به عشق اندر درختی بردمد

کش برآید جاودان برگ و بر از رنج و عنا

تن اسیر عشق اگرکردم غمی گشتم غمی

دل به دست یار اگر دادم خطا کردم خطا

چاره ی خود را ندانم من به‌عشق اندرکنون

بنده ی مسکین چه داند کرد پیش پادشا

در بلای عشق اگر ماندم نیندیشم همی

کافرین شهریار از من بگرداند بلا


((ملک‌ الشعرای بهار))

 

https://telegram.me/sherebarankhorde

6cx5_10.png


برچسب ها: ملک الشعرای بهار , اشعار ملک الشعرای بهار , غزلسرا , غزل کهن

تاريخ : دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸ | 14:8 | نویسنده : محمد شیرین زاده |

 

 

همنشین درد باید شد چو درمان بایدت

ترک جان باید گرفت ار وصل جانان بایدت

وصل جانان در نیابی تا ز جان در نگذری

مرد جانان نیستی بی شبهه تا جان بایدت

تن به دشواری فرو ده تا به آسانی رسی

هست دشوارت که بی دشوار آسان بایدت

گر دل آسوده خواهی رنج بر باید گرفت

ورلب پر خنده خواهی دیده گریان بایدت

همچو اسماعیل باید پیش قربان سرنهاد

گر به تیغ بی نیازی نفس قربان بایدت

سال ها پیدا و پنهان راز باید جست باز

گر نشان سرّ این اسرار پنهان بایدت

رهروان عشق او از سر قدم سازند و بس

ابتدا از سر کن ار این ره به پایان بایدت

عشق او را با سر و سامان چه کارست ای پسر

نیستی عاشق چو سر خواهی و سامان بایدت

این و آن بگذار و جز او را مخواه در هر دو کون

او نخواهد مر تو را تا این و تا آن بایدت

چو نزاری کن خریداری هجرانش به جان

گر وصال دوست می خواهی و ارزان بایدت


((حکیم نزاری))


برچسب ها: حکیم نزاری , غزلیات , غزلسرا , شعر ناب

تاريخ : پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸ | 16:40 | نویسنده : محمد شیرین زاده |