
دست زی دست نمیرسد
که سدِّ سفاهتی سیمانی در میان است:
«ما» در ذهنت میگذرد «آنها» بر زبانت
نگران و ترسْمُرده
چون دهن بگشایی!
کابوست آشفتهتر باد!
باشد که چو از خواب برآیی
تعبیرش را تدبیری کنی.
((احمد شاملو))
۱۱ خردادِ ۱۳۶۳
برچسب ها: احمد شاملو , عکس احمد شاملو , اشعار احمد شاملو , شعر کوتاه

تو باعث شدهای که آدمی از آدمی بهراسد.
تراشندهی آن گَندهبُتی تو
که مرا به وهن در برابرش به زانو میافکنند.
تو جانِ مرا از تلخی و درد آکندهای
و من تو را دوست داشتهام
با بازوهایم و در سرودهایم.
تو مهیبترین دشمنی مرا
و تو را من ستودهام،
رنج بردهام ای دریغ
و تو را
ستوده ام
((احمد شاملو))
برچسب ها: احمد شاملو , عکس احمد شاملو , اشعار احمد شاملو , شعر کوتاه

یله
بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمهئی،
و زنجره
زنجیره بلورین صدایش را ببافد.
در تجرّد شب
واپسین وحشت جانت
ناآگاهی از سرنوشت ستاره باشد،
غم سنگینت
تلخی ساقه علفی که به دندان میفشری.
همچون حبابی ناپایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و روئینه
به جادوئی که اسفندیار.
مسیر سوزان شهابی
خطّ رحیل به چشمت زند،
و در ایمنتر کنج گمانت
به خیال سست یکی تلنگر
آبگینه عمرت
خاموش
درهم شکند.
((احمد شاملو))
برچسب ها: احمد شاملو , عکس احمد شاملو , اشعار احمد شاملو , شعر کوتاه

آیداى خوب نازنینم!
مدت هاست که برایت چیزى ننوشته ام.
زندگى مجال نمى دهد: غم نان!
با وجود این، خودت بهتر مى دانى:
نفسى که مى کشم تو هستى؛
خونى که در رگ هایم مى دود و حرارتى که نمى گذارد یخ کنم.
امروز بیشتر از دیروز دوستت مى دارم و فردا بیشتر از امروز.
و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.
(٢٣ شهریور ٤٣)
از نامه های ((احمد شاملو)) به آیدا
برچسب ها: احمد شاملو , نامه های احمد شاملو , اشعار احمد شاملو , شاعرانه باران

زنان و مردانِ سوزان
هنوز
دردناک ترین ترانه هاشان را نخوانده اند.
سکوت سرشار است.
سکوتِ بی تاب
از انتظار
چه سرشار است!
((احمد شاملو))
۱۸ خردادِ ۱۳۶۷
برچسب ها: احمد شاملو , عکس احمد شاملو , اشعار احمد شاملو , شعر کوتاه

من خويشاوند
نزديک هر انسانی هستم
که خنجری
در آستين پنهان نمیکند.
((احمد شاملو))
برچسب ها: اشعار احمد شاملو , عکس احمد شاملو , شعر ناب , شعر پاک

چرک مردهگی پُرجوش و جنجال ِ کلاغان و
سپیدی درازگوی برف...
ته سُفرهی تکانیده به مرز ِ کَرت
تنها حادثه است.
مرد ِ پُشت ِ دریچه ی ِ زردتاب
به خورجین ِ کنار ِ در مینگرد.
جهان
اندوه گن
رهاشده با خویش.
و در آن سوی نهالستان ِ عریان
هیچ چیز از واقعه سخنی نمیگوید.
((احمد شاملو))
برچسب ها: احمد شاملو , اشعار احمد شاملو , عکس احمد شاملو , شعر کوتاه

به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم
و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود
اگر فریاد مرغ و سایهی علفم
در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم
خسته، خسته، از راهکوره های تردید می آیم
چون آینه یی از تو لبریزم
هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد
نه ساقهی بازوهایت
نه چشمه های تنت
بی تو خاموشم ، شهری در شبم
تو طلوع می کنی
من گرمایت را از دور می چشم
و شهر من بیدار می شود
با غلغله ها، تردیدها، تلاشها
و غلغله های مردد تلاشهایش
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد
دور از تو من شهری در شبم
ای آفتاب
و غروبت مرا می سوزاند
من به دنبال سحری سرگردان می گردم
تو سخن نمی گویی
من نمی شنوم
تو سکوت می کنی
من فریاد می زنم
با منی، با خود نیستم
و بی تو خود را نمی یابم
دیگر هیچ چیز نمی خواهد
نمی تواند تسکینم بدهد
اگر فریاد مرغ و سایهی علفم
این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام
حقیقت بزرگ است
و من کوچکم
با تو بیگانه ام
فریاد مرغ را بشنو
سایهی علف را با سایه ات بیامیز
مرا با خودت آشنا کن
بیگانهی من
مرا با خودت یکی کن
((احمد شاملو))
برچسب ها: احمد شاملو , اشعار احمد شاملو , عکس احمد شاملو , شعر ناب
.: Weblog Themes By Pichak :.

























