.jpg)
من مي بينم
و سرانگشتم را که به تاراج مي بريد
با پلکم مينويسم
با مژههايم نقاشي ميکنم
با تکان سرم
سرودي ميسازم
پلنگي آرام بودم
پسرانم را خوردهايد
با چرمينهاي از پوستشان
برابر من راه ميرويد
چمداني پرم
که تحمل هيچ قفلي را ندارم
شيپوري از ياد رفتهام که همهمهاي شنيدم
و از هيجان نبرد
بر خود ميلرزم
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , اشعار شمس لنگرودي , شاعرانه شمس لنگرودي , شعر شمس لنگرودي
.jpg)
حتما سراسر شب صدامان ميكردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند
حتما سراسر شب
بر دريچه سنگين ات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را ميشنيديم
كه بر گل نامرئي ميباريد
و بويي غريب
از گلهايي ناشناخته در شب ميپيچيد
با دست بسته نميشود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو ميبندد
و آنچه كه ميبيني روياهاي ماست
كه مثل مهاي برميخيزد
بر سنگت فرو ميريزد
با دست بسته نميشود كاري كرد
اما هيچكس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمهشبان قدم به خيابان ميگذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را ميشناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن ميگويند.
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: اشعار شمس لنگرودي , شمس لنگرودي , شعر ناب , شاعرانه آرام
.jpg)
و ما به شما ياد مي دهيم
که چه چيزي را ندانيد
و کدام خاطره اي خوشتر است
خواب ديدن
اين طور که شما مي بينيد
اصلاًبه صلاحتان نيست
اشک
اين طورها که شما مي ريزيد قطره قطره
اصلاً معنا ندارد.
به غلغل چشمه نگاه کنيد
مگر از اندوه است
و ما به شما ياد مي دهيم
که چه روياهايي چه زمان هايي خوشتر است
در صورت مردودي
البته چاره نيست
به جهنم نيز مي رويد
پايان تنفس
به سلول هاي تان برگرديد .
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , شعر ناب , شعر دلتنگی , اشعار شمس لنگرودي
.jpg)
بی تابانه در انتظار تو ام
غريقي خاموش در کولاک زمستان
فانوسهاي دور سوسو مي زنند
بي آنکه مرا ببيند
آوازهاي دور به گوش مي رسند
بي آنکه مرا بشنوند
من نه غزالي زخم خورده ام
نه ماهي تنگي گم کرده راه
نهنگي توفان زادم
که ساحل بر من تنگ است
آنجا که تو خفته اي
شنزاري ست داغ
که قلب من است
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , شاعرانه , شعر کوتاه , شعر
.jpg)
دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدي
ملتي زنده به گور مي شود.
ببين که چه آرام سر بر بالش مي گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مي خورد.
تو فقط ايستاد ه بودي
و خوشدلانه نگاه مي کردي
که به خانه ات بر گردي
اما ديگر اتاق کوچک خود را نخواهي ديد دخترم
و خيل خيال هاي خوش آينده
بر در و ديوارش پرپر مي زنند.
تو مثل مرغ حلالي به دام افتادي
مرغي حيران
که مضطربانه چهره ي صيادش را جستجو مي کند
تو به دام افتادي
همچون خوشه ي انگوري
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام مي شود.
کيانند اينان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کيانند اينان در تاريکي
که با صداي پرنده ي خانگي
پارس مي کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا يک تن کم شود
اما تو چگونه اين همه تکثير مي شوي.
آه نداي عزيز من
گل سرخي که بر گلوي تو روييده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ي ايران را در ترنم گلبرگ هايش فرو پوشانيد
و ايناني که ندا داده اند
بلبلانند
ميليون ها تن که گرد گلي نشسته
و نام تو را مي خوانند.
يعني ممکن است صداشان را که براي تو آواز مي خوانند نشنوي
يعني پنجره ات را بستند که صداي پيروزي خود را هم نشنوي
ببين که چه آرام سر بر بالش مي گذارد
او که صيد حلال مي خورد
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: اشعار شمس لنگرودي , شاعرانه آرام , شعر ناب , شمس لنگرودي

آسان است براي من
که خيابان ها را تا کنم
و در چمداني بگذارم
که صداي باران را به جز تو کسي نشنود
آسان است
به درخت انار بگويم
انارش را خود به خانه ي من آورد
آسان است
آفتاب را
سه شبانه روز ، بي آب و دانه رها کنم
و روز ضعيف شده را ببينم
که عصا زنان از آسمان خزر بالا مي رود
آسان است
که چهچه ي گنجشک را ببافم
و پيراهن خوابت کنم
آسان است براي من
به شهاب نوميد فرمان دهم که به نقطه ي اولش برگردد
براي من آسان است
به نرمي آب ها سخن بگويم و دل صخره را بشکافم
آسان است نا ممکن ها را ممکن شوم
و زمين در گوشم بگويد "بس کن رفيق"
اما
آسان نيست معني مرگ را بدانم
وقتي تو به زندگي آري گفته يي
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , شعر ناب , دنیای شعر , عاشقانه ها
.jpg)
نگاه کن پرندگان زمستاني ،
چگونه در دل من خود را گرم مي کنند
و ماه نيمه ، در طراوت روحم، نيم ديگر خود را مي جويد
ببين چگونه تو را دوست دارم
که آفتاب يخ زده در رگ هايم مي خزد
و در حرارت خونم پناهي مي جويد.
دوستت دارم
اقيانوس ها
کنار جوي خانه تو زانو مي زنند
و رد قدم هاي تو را مي بويند
توفان ها
به کناري مي ايستند
تا نسيم بلورينت بگذرد
تاريکي ها کنار خانه تو جمع مي شوند
تا طرح مردمکان تو را بگيرند.
دستي که تو را خلق کرده بود
تبعيد شده از بهشت
چشمي که گريزت را ديد و سخني نگفت
تبعيد شده از بهشت
تو راز بهشت را
با خنده هاي درخشانت فاش کرده اي.
اي طعمه زندگي !
بال ستاره هاي گمشده !
تمشک غزل !
طراوت شادماني !
بگذار
بال در بال آفتاب غرق شده در افق
به سوي تو پارو کشم
بگذار
با ستاره هاي زغال شده بر دو پاره آسمان بنويسم
خون تباه شده در گلوي پلنگي زخمي بودم من
که دام تو درمانم کرد
دهانت
آشيانه شادماني است
گلويت
خفيه گاه پرنده رنگين کماني که از کف شيطان گريخت
چشمت
دو سوره از ياد رفته بود
که بر سر راهم يافتم .
دکمه هاي پيرهنت
خرده ريز ستاره هايي است
که به ديدار تو از نرده آسمان خم شدند
و در کف من افتادند
اي ماهي يونس !
جرقه بي انتها !
تو را
ساعت سازي کور بامن آشنا کرد
که راز زمان را نمي ديد
و بال هاي تو را ديدم من
که در آسمان مي جنبيد
و انتظار شانه هاي مرا مي کشيد
بال نقره اي از صدف
که در اقيانوس تشنه جاودانگي غرقم کرد .
غزال کرم پوشم که نهنگ بياباني را صيد کرده اي !
تلالو جادو !
حلاوت صبح ستاره شسته !
خدايت بودم
و تو را آفريدم
تا سجده کنم در کنارت .
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , شعر ناب , شاعرانه , شعر های زیبا
.jpg)
ماجراي مرا پاياني نبود
در تمام اتاق ها
خيال هاي تو پرپر زنان مي رفتند و مي آمدند
و پرندگاني
بال هاي تو را مي چيدند و به خود مي بستند
که فريبم دهند
موسي
در آتش تکه هاي عصايش مي سوخت
بع بع گوسفنداني گريان
در فراق شبان گمشده
در اتاقم مي پيچيد
و من تکه تکه
فراموش مي شدم .
بوي پيراهنت چون برف بهاري تمام اتاق ها را سفيد کرده بود
عقربه ها
مثل دو تيغه ي الماس
بر مچ دستم برق مي زدند
و زمين
به قطره اشک درشتي معلق مي مانست .
ماجراي مرا پاياني نبود
اگر عطر تو از صندلي بر نمي خواست
دستم را نمي گرفت و
به خيابانم نمي برد .
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شعر ناب , شمس لنگرودي , اشعار شمس لنگرودي , شعر عاشقانه
.jpg)
چه مي گذرد در دلم
که عطر آهن تفته از کلماتم ريخته است
چه مي گذرد در خيالم
که قلقل نور از رگهايم به گوش مي رسد
چه مي گذرد در سرم
که جر جر طوفان بند شده در گلويم مي لرزد
سراسر نامها را گشته ام
و نام تو را پنهان کرده ام
مي دانم شبي تاريک در پي است
و من به چراغ نامت محتاجم
طوفانهايي سر چهارراه ايستاده اند و
انتظار مرا مي کشند
و من به زورق نامت محتاجم
آفتاب را سمت خانه تو گيج کرده ام
گل آفتاب گردان ونگوگ
حضور تو چون شمعي ته دره کافي است
که مثل پلنگي به دامن زندگي در افتم
قرص ماه حل شده در آسمان
چه مي گذرد در کتابم
که درختان بريده بر مي خيزند
کاغذ مي شوند
تا از تو سخن بگويم
چه مي گذرد در سرم
که در نوک پا قدم بر مي دارند، ببر و خدا
در خيالم
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: اشعار شمس لنگرودي , شمس لنگرودي , شعر ناب , شاعرانه آرام
.jpg)
براي آنچه که دوستش داري
از جان بايد بگذري
بعد
مي ماند زندگي
و آنچه که دوستش داشتي
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , شعر کوتاه , شعر ناب , عاشقانه
.jpg)
اكنون كه مرگ ساعت خود را كوك مي كند
و نام تو را مي پرسد
بيا در گوشت بگويم
همين زندگي نيز زيبا بود
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , شعر کوتاه , اشعار شمس لنگرودي , شعر ناب
.jpg)
بوسه هاي تو تسکينم مي دهد
خوابي شيرين
که در انتظار تعبيرش نبودي
باراني
که دانه دانه تميز مي شود
و روي گونه من مي نشيند
کاسه اي از صدف که فرشتگانش پاک کرده اند
تا از لبخندت پر شود .
اين جايي تو
در آتش دستهاي من
و تشنه و بي امان مي باري
مي باري، مي باري
و تسکينم مي دهي .
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شعر بوسه , شاعرانه آرام , اشعار شمس لنگرودي , شعر ناب
.jpg)
باران صبح
نم نم
مي بارد
تورا به ياد مي آورد
که نم نم باريدي
و ويران کردي
خانه کهنه را
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شعر باران , شعر بارانی , اشعار شمس لنگرودي , شمس لنگرودي

دلم به بوي تو آغشته است
سپيده دمان
کلمات سرگردان برمي خيزند
و خواب آلوده دهان مرا مي جويند
تا از تو سخن بگويم .
کجاي جهان رفته اي ؟
نشان قدمهايت
چون دان پرندگان
همه سويي ريخته است .
باز نمي گردي ، مي دانم
و شعر
چون گنجشک بخارآلودي
بر بام زمستاني
به پاره يخي
بدل خواهد شد .
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: اشعار شمس لنگرودي , شعر ناب , شمس لنگرودي , شاعرانه شمس لنگرودي
![[تصویر: normal_43.jpg]](http://parsskin.com/gallery1/albums/userpics/10001/normal_43.jpg)
اينک منم
يگانه فرصت اين جهان
فرمان مي دهم
دوستم بداري
اي تنها امتم
اگر سعادت امروز و رستگاري رستخيزت را
در خانه ي من مي خواهي
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شعر کوتاه , اشعار شمس لنگرودي , شمس لنگرودي , شعر ناب

زيبا نبود زندگي
و به مرگ چيزي نمي گفتم مبادا بگريزد و برنگردد
ثانيه ها
با کفش فقيرانه از بغلم مي گذشتند
عمر
استخوان شکسته ی در گلو مانده بود .
زيبا نبود زندگي
تو زيبا کردي
و من ديدم مرگ را
که بر نُک پا به تاريکي مي گريخت .
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: اشعار شمس لنگرودي , شاعرانه , شعر ناب , شمس لنگرودي

در انتظار توام
در چنان هوايي بيا
که گريز از تو ممکن نباشد
تو
تمام تنهاييهايم را
از من گرفتهاي
خيابانها
بي حضور تو
راههاي آشکار جهنماند
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شعر کوتاه , شعر ناب , شمس لنگرودي , عکس نوشته عاشقانه

از پس اين روزهاي تلخ روزي هست
روزي که نمي داني چگونه فرا مي رسد
از کجا مي آيد
چگونه تو را مي يابد
در ظلماتي چنين بي روزن
که نامت حتي
وانهاده تو را
رفته است
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , اشعار شمس لنگرودي , ترانه گرافی , شعر کوتاه

از من مپرس چرا دوستت دارم من
تو هم چون شعري
که هر چه دروغ ميگويي ، زيباتر ميشوي
از من مپرس از چه تو را ميپرستم
بتي از سنگي
سرد چون بلور
بطالت روزي تابستاني بر دريا
از من مپرس از تو چرا ناگزيرم
اي خون
دقايق آخر
مريم بيشوي
عيساي نازاده صليب شده را
در آغوشت بگير
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: اشعار شمس لنگرودي , شعر گرافی سپیدار , شعر گرافی عاشقانه , شعر کوتاه
حاصل بوسه هاي تو
اكنون منم
شعري
كه از شكوفه هاي بهاري سنگين است
و سر به سجده بر آب فرود آورده
دعا مي خواند
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , اشعار شمس لنگرودي , شاعرانه شمس لنگرودي , شعر شمس لنگرودي
.jpg)
لب هاي مان دو بال کبوتر
باز مي شود و بسته مي شود
باز مي شود و بسته مي شود
دو بال کبوتر
که در دو تن آشيانه دارد
شب نقاب عمومي است
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , اشعار شمس لنگرودي , شاعرانه شمس لنگرودي , شعر شمس لنگرودي
.jpg)
و تو هم روزي پير مي شوي
اما من
پيرتر از اين نخواهم شد
در لحظه اي از عمرم متوقف شدم
منتظرم بيايي
و از برابر من بگذري
زيبا ، پير شده
آراسته به نوري
که از تاريکي من دريغ کرده اي
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , اشعار شمس لنگرودي , شاعرانه شمس لنگرودي , شعر شمس لنگرودي
.jpg)
اشتباه نکن
نه زيبايي تو
نه محبوبيت تو
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام که روح زخمي مرا بوسيدي
من عاشقت شدم
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: اشعار شمس لنگرودي , شمس لنگرودي , شعذ , عکس های عاشقانه
امشب
درياها سياهاند
باد زمزمهگر سياه است
پرنده و گيلاسها سياهاند
دل من روشن است
تو خواهي آمد
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: اشعار شمس لنگرودي , جملات عاشقانه , شعر گرافی دلتنگی , شاعرانه ها

مي خواهم ببوسمت
اگر اين شعر هاي شعله ورم دهاني بگذارند
مي خواهم دستت را بگيرم
اگر که دست دهد اين دست اين قلم
دستي بگذارند
اينان به نوشتن از تو چنان معتادند
که مجسمه ها به سنگ
و سربازان
به خيالات پيروزي
((شمس لنگرودي))
برچسب ها: شمس لنگرودي , اشعار شمس لنگرودي , شعر بارانی , باران
.: Weblog Themes By Pichak :.
























